تبليغاتX
حوا

و روزگار چنان بر خاله تنگ آمدي كه ندا داد: اي نا سپاسان مرا ديگر با شما

كاري نيست و خاله تان نخواهم بود .

پس بلالتان را بخوريد و كشكتان را بسا بيد و با لقمان ور رويد ودر حسرت

نديدن من عمه تان (زينت) را بنگريد .چون چنين گرديد خواهرزادگان اشك

ندامت ريخته و جامه دريدند و سزانه شان ديگر حال زمين را نپرسيد و به

آسمان پرداخت...

و خاله را دو خواهرزاده جديد پديد آمد مهرشاد و اوق دويي !!!

اوق دويي را آرمان ناميدندي گويند افلاطون آرمان شهر خود را به زيور نام

او آراسته بود.

در چشم پاكي و بي نظري او حكايتها باقي مانده است . نقل است اوق

دويي از جنس لطيف بيزار بود و در كالج خود محلي به كمينه هاي همدرس

خود نمي گذاشت !!!

و او را فقط شصتاد و پنج داف بودي از بابت دلداري از دختركان . روزي خاله

جان جديدش به او تيليفون كردي تا جوياي حالش باشد چون خاله خود را

نشناخت نام هجده داف را قطار نمودي و در آخر به صرافت افتاد كه :ااا

ببخشيد نشناختم خاله ممدين ؟!!!

و خواهرزاده دويم مهرشاد نام داشت .گويند ترانه تقدير را اول بار همو خوانده
بودي و هشتصد و چهارده ترانه ديگر را نيز سروده بود كه همه را شادمهر

به نام خود خواند لكن از باب فروتني هيچ نگفت .

واز فرط علاقه به نژاد ژرمن برادرزاده خود را آلما مي ناميد و بسيار دوست

ميداشت كه در آلمان دكان نوشت افزار باز كند و استدلر بفروشد و آبجو

مونيخ بنوشد ...

و بسيار پول دوست ميداشت و اغلب سر به زير بودي و در خيابان و بيابان

درهم و دينار جستجو كردي . گويند همو اول بار كتاب كاپيتال را به زيور طبع 

آراست .

و از عادات اين دو خواهرزاده در شب جمعه طي طريق خيابانه بود با ممل

و رفتن به هات و خوردن ماكولات و اشربه فراوان .

پس تا خرخره خوردندي و چون بي پول شدي با نواي سياه هله دان با

هروله به منزل آمدي و تا جمعه ديگر سماق مكيدي و با جرجيس و بهار و

استدلر درد دل نمودي واز بي پولي شكوه ها كردي...

گويند كه هر سه شان از باب زهد زياد و بي اعتنايي به دنيا و مافيها فقط

يك زن ستاندي و بچه گانشان به عدد انگشتان دست و پا بودي و يكصد و 

بيست سال با زهد و ورع زيستند .والله اعلم بالصواب...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:36 توسط آزاده |


هي دندون رو جيگر گذاشتيم كه نياييم ولي مگه اوق دويي و مهرشاد عمو

ميذارن ... ضمنا از اين تاريخ رسما اعلام ميداريم خالگي مان را به مشار اليهم

اعطا نموده ايم باشد كه سايه پر بركتمان ۱۲۰ سال بر سرشان مستدام

باشد ...( بلند بگو آمين )

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:41 توسط آزاده |


امروز فرخنده زادروز میلادمان

می باشد ... تولدمان مبارک!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 8:28 توسط آزاده |


و داسمه را در شکم یک روده راست نبودی . گویند چو پان دروغگو را به

محکمه خواندند و از وی پرسیدند : سبب چیست که اینگونه مردم را بر سر

کار میگذاری و هروهر بدیشان می خندی ؟ چوپان گفت : به سبب

راستگویی استادم داسمه !!!

ودر پیچاندن نیز استاد بودی نقل است که خاله اش یکصد و هفده بار

به وی متذکر شد که فردا هفدهم دی است مرا خلعتی فرست . لیک

داسمهتا توانست او را پیچاند و سخن از تدریس در دانشگاه کرمان راندی که
فلان مقوله تدریس خواهم کرد و بهمان کتاب خواهم نبشت ودر آخرخاله از

فرط عصبانیت به وی گفت : ای نخاله زبان درکام کش من کادو نخواهم

خواست !!!

و او با خنده گفت : که خاله جان به شیراز آی که من برایت هفده شب

جشن می گیرم و لاله روشن می کنم و پرتقالهای سارا را به خوردت

می دهم و آب نارنجهای کوچه را بر قدومت می پاشم و مویز میخوریم و

آب تا شادیمان دو چندان گردد.

گویند تا اسم مویز و آب آورد مامش با گرز خانوادگی او را بنواخت و بوسید .

نقل است از شدت زرنگی خاله را در ایام تعطیل به شیراز می خواند تا

بازار و دکاکین بسته باشد و از اطعمه و اشربه چیزی برای خاله ابتیاع نکند.

روایت است به مناسبت هفدهم دی هفده بار از تمام خانواده هفده درم

ستاند  تا برای خاله کادویی خریده و با چاپار ترمینال به کرمان فرستد اما

به جای ترمینال سر از منزل سارا درآورد  و با وی به طور مساوی قسمت

کردند.

و از غیب ندا آمد که : مهسا عامو فکر نکنی خالت میگه پلنگی پلنگیا ؟ تو

یه بار دیگه سر خالت شیره بمال حوالت میدیم ننه امید ...!

گویند یکصدو هفده سال زیست و در سن یکصد و شانزده سالگی نزد

طبیب رفت شاید با جراحی روده هایش را راست گرداند و دروغ نگوید که

نشد !!!

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 12:53 توسط آزاده |


...و داسمه را سه خواهر بود . یکی از آنان مهشید نام که به طرز

وحشتناکی روشی نیک داشت از مرام و معرفت و صفا . گویند در عرصه

تلمذ و زدن تست چنان پیش رفت تا که از غیب ندا آمد که : مهشید ول کن

بس است .

و فی الفور به دانشگاه پای نهاد اما از فرط افتادگی که در وجودش جای

داشت همیشه خود را کلاس پنجمی میدانست و از شدت علاقه به کلاس

پنجم همه چیز را بر مبنای عدد پنج می سنجید چونانکه اعتقاد راسخ

داشت که زمین پنج طبقه است و آسمان نیز پنج طبقه می باشد و همیشه

در طبقه پنجم آسمان سیر و مکاشفه می نمود.

و او را به علم جنتیک علاقه وافری بود گویند از ژن شیر آفریقایی و ببر

بنگال موجودی به غایت خوش اخلاق به نام داسمه (۲) تولید کرد و

پژوهشکده رویان به سان این همسان سازی او را جوایز بسیار داد .

نقل است که مامش تغار خود را تکانده و او رادر ته تغار یافته بود و عجیب

اینکه در اینجا نیز پنجم بودی !!!

و او را تعصب شدید به ایل هفت لنگ بودی و با دیدن یک بختیاری چنان

خونش به جوش می آمد که تا یکسال ترانه فولکلوریک دایه دایه وقت

جنگه را زمزمه می نمود .

و مهشید را وبلاگی بود سزانه نام که در آن دست از سر زندگان و مردگان

ادبیات بر نمی داشت نقل است که روح مرحوم صادق هدایت به خوابش

آمد و او را گفت : جون مادرت ولمون کن !!!

آورده اند که صد و پنجاه سال زیست و از شدت علاقه به خواهر داسمه اش
تا آخر عمر با ترکیبات جنتیکی ۱۵۰ داسمه خوش اخلاق تولید کرد .

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:16 توسط آزاده |


...و داسمه را سه خواهر بود . یکی از آنان مهشید نام که به طرز

وحشتناکی روشی نیک داشت از مرام و معرفت و صفا . گویند در عرصه

تلمذ و زدن تست چنان پیش رفت تا که از غیب ندا آمد که : مهشید ول کن

بس است .

و فی الفور به دانشگاه پای نهاد اما از فرط افتادگی که در وجودش جای

داشت همیشه خود را کلاس پنجمی میدانست و از شدت علاقه به کلاس

پنجم همه چیز را بر مبنای عدد پنج می سنجید چونانکه اعتقاد راسخ

داشت که زمین پنج طبقه است و آسمان نیز پنج طبقه می باشد و همیشه

در طبقه پنجم آسمان سیر و مکاشفه می نمود.

و او را به علم جنتیک علاقه وافری بود گویند از ژن شیر آفریقایی و ببر

بنگال موجودی به غایت خوش اخلاق به نام داسمه (۲) تولید کرد و

پژوهشکده رویان به سان این همسان سازی او را جوایز بسیار داد .

نقل است که مامش تغار خود را تکانده و او رادر ته تغار یافته بود و عجیب

اینکه در اینجا نیز پنجم بودی !!!

و او را تعصب شدید به ایل هفت لنگ بودی و با دیدن یک بختیاری چنان

خونش به جوش می آمد که تا یکسال ترانه فولکلوریک دایه دایه وقت

جنگه را زمزمه می نمود .

و مهشید را وبلاگی بود سزانه نام که در آن دست از سر زندگان و مردگان

ادبیات بر نمی داشت نقل است که روح مرحوم صادق هدایت به خوابش

آمد و او را گفت : جون مادرت ولمون کن !!!

آورده اند که صد و پنجاه سال زیست و از شدت علاقه به خواهر داسمه اش
تا آخر عمر با ترکیبات جنتیکی ۱۵۰ داسمه خوش اخلاق تولید کرد .

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:16 توسط آزاده |


فصلی خواهم نبشت اندر احوالات خواهرزاده خود که بسیار کمالات
داشت و معجزاتی مکرر در خوش اخلاقی از او صادر می گردید .این

خوش تیپ بی غرض و مرض این خوش اخلاق بالفطره که نیکو

روشی اش شهره خاص و عام بود در روسپید کردن خلق الله

بسیار متبحر بودی .چونانکه الهه خشم یونان باستان در برابر وی

بسیار رو سپید درآمدی !!!

و چون که بسیار قانون می دانست و عدالت فراوان می ورزید و در

اکابر به او   مواد گوناگون یاد دادندی شوق تحصیل در او روزافزون

گردید . چنانکه روی ابو ریحان بیرونی را در کسب علم و دانش

سپید گردانید !!!

روایت شده است اورا پای پیاده و موی ژولیده با انبانی از نان و

ماست که به سیخهای کباب شرف داشته در چین دیده اند که به

کسب علم ودانش مشغول بوده است .

تـیوری نبشته شده توسط او در کتابی به نام انسان خشمگین

(به تبعیت از لومبورزو در تالیف کتاب انسان بزهکار) ثابت میکند

که افراد خشمگین بالفطره دارای علایم و آثار مادر زادی بوده اند

و خوردن شیر پلنگ و ببر بنگال در کودکی سبب اقوی از مباشر این

خوی وخصلت می باشد !!!

گویند در کوتاه مدت ریشه بیکاری در ایالت فارس و کرمان را

خشکانید چه با پذیرفته شدن در سر دفتری همگان را بر سر کار

گذاشت .

نقل است که در دفتر خانه او دویست هزار دفتر یار اول و شانصد

هزار دفتر یار دوم به خدمت خلق مشغول بوده اند !!!

و جایزه اول اشتغال زایی نصیب او گردیده است . ودر فرنگستان

نیز معروف بودی چنانکه در بین کاندیداهای صلح نوبل به عنوان

پیام آور صلح و شادی و خوش اخلاقی و فضایل دیگر اول گردید .

ودر ظاهر آرام و متین می نمود چه سیمای زیبایش در جدیت

اندکی از کاندولیزای بوش جدی تر می نمود و شاعر در فضایل او

می سراید :

ای سراپا همه خشم

ای سراپا همه شور

ای که چون تندری اندر گوشم

بارها صاعقه وار غریدی

تو همش خشم بورز

و به من یاد بده خشم ورزیدن را .

آمده است که او را خاله ای بود با نمک مهربان و خوش اشتها

چونان که وقتی به سرای داسمه در می آمد افراد خانواده

سهمیه غذایی خود را از مینی بشقابهایشان به دیس او می ریختند

و او را به سبب دست پخت خوب خواهر سیرایی نبود .

و گویند خواهرش قبل از نزول اجلال وی در سرایش آب نارنجهای

خود را در گاب صندوقی نهان کرده و تا سال بعد روی از آنها

نمی گشود !!!

وداسمه با دیدن خاله اش در اتاق خود از خوشی زیاد می غرید و

زمین را گاز می گرفت .

نقل است که از  شدت علاقه به خاله اش چله نشت  و در کفش او

نمک پاشید و بسیار دعا خواند تا او به ولایت خود باز گشت !!!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 21:51 توسط آزاده |


آن دست پرورده میس دابی آن دوست دو مهین آن همسر میرزا محمود

خاتون نایتینگل در عنفوان جوانی به شغل پرستاری در اپیدی مشغول بود

و عجبا که از جذبه اش کسی زهره بیمار شدن نداشت !

گویند روزی میرزا محمود گذارش بر در اپیدی افتاده بود که او را بدید و از خود

بیخود شد و خود ندانست که چگونه خاتون مادر کودکانش گردید...!

نقل است که میرزا محمود اول مرتبه جدول مندلیف را طرح نمود و بعد ها

مندلیف مدعی گردید !

وهمو بود که الکل را کشف کرده و این نسبت را به دروغ به رازی دادندی...!

و آکادمی ایتالی به خاطر کشفیاتش به او جوایزی اهدا نمود .

اما شیمی دانان به ضرس قاطع معترفند که هیچ کشف او به اهمیت کشف

خاتونش نبود و نیست .

واز آنجا که بسان پیت و جولی به کودکان علاقه وافر داشتندی آنها را

کودکانی پدید آمد عجیب واره که هر کدام در علومی متبحر بودند و علاوه بر

رشته خود به علوم دیگر دست یازیدندی .

چونان که طفل نخستشان که قامفیو تر خوانده بود پای در کفش ابن خلدون

گذاشت و روی او را در علوم اجتماعیه سفید نمود !

نقل است که نو باوه دویمشان در علوم اکونومی سرآمد شد ... و همو بود

که به ریاست بانک جهانی رسید و خود شش بانک خصوصی در زوریخ

دایر کرده بود .

ولی عجبا که همیشه کیسه اش تهی بود و درمی برای خاله اش باقی

نمی گذاشت تا او نیز در امر شیرین خرج کردن از خواهر زاده اش عقب

نماند ...!

و سیم فرزند را به دلیل شیر کم مادر با شیر ببر و پلنگ تغذیه نموده بودند

که به خاطر روحیه لطیفش و اینکه نمی دانست خشم چیست پای افزار

وکالت پوشید و به میانجی گری مردم مشغول گردید و گه گاه به نرمی بر

سر شان جیغکی می کشید .

از آن جا که علم پدر به پسر ارث می رسدچهارمین نوگل آن دو عاشق و

معشوق پا جای پای پدر گذاشت و به علوم شیمیه روی آورد.

ولی از آن جا که رمانتیک بود و به فصل بهار و اسم بهار وخود بهار علاقه

داشت به سبک ون گوگ و پیکاسو گه گداری خطی بر بوم می کشید و به

اسم نقاشی به خورد مشتاقان میداد .

و او را دو یار بود آرمان و مهرشاد که اگر درمی در جیب داشتند در سلف

یا ستاره جنوب خرج نموده و با نوای سیاه هله دان خیابانها را طی مینمودند

و آخرین طفل آنها که پنجمین شاهکار آن دو کبوتر عشق بود از تبار هفت لنگ
و بسیار هنرمند و با مرام می زیست و باید در باب او چند خط که نه چند کتاب

نبشت تا اندکی از مرامش پاس داشته شود !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 13:40 توسط آزاده |


...و روز سه شنبه ۱۹ مهر ماه خاتون به زایشگاه علوی بر نشست و

به طرز وحشتناکی نوزادی خشن از او صادر شد و خواهران و

خالگان و مطربان به این مناسبت شادی کردندی و ندانستندی که

آن عجیب موجود بلوند بزودی در هیبت وکیلان دمار از روزگار قریب و

غریب در خواهد آورد .

یکی داس داشت داسمه در برش

                                                     که با آن بزد بر سر چاکرش

از قضای آمده در خانه ای پر از درختان ازگیل و پرتقال اتاقی بدو

متعلق همی بود که از در ودیوارش شاپور و نعمت و ذبح و شپل

آویزان بودندی ...

و در آن اتاق میزکی بود و آبگینه ای که مملو از سرخاب و سفیداب

و سرمه بود و اسباب هفت که نه هفتاد قلم آرایش فراهم آمده بود

و تیپ روش خشمگین با آنها بساط خوشتیپی خود را علم

می نمود ...

گویند قبل از بروسلی از او برای بازی در فیلم خشم اژدها دعوت

شده بود ولی از آنجا که داسمه با هیچ کس سر مزاح نداشت و

گربگان را بر در حجله سلاخی می نمود کارگردان فیلم قبل از

کلید زدن پروژه با دیدن او قالب تهی کرد !

و همی گویند که ماریو پوزو شخصیت دون کورلیونه را ازلطا فت

طبع داسمه الهام گرفته بود و به افتخار او رمانی را نیز به نام

مادر خوانده نوشتن آغازید که به هشتاد زبان زنده دنیا جز پارسی

دری ترجمه گردیده است !

و هر گاه که از اکابر فوق به خانه باز می آمد خواهران و برادرش

سوراخ موش را به قیمتی گزاف از هم ابتیاع نموده و پنهان

می شدند !

تنها کسی که زهره نگریستن در آن دو چشم عسلی را داشت

خاتون بود و مر او را پروردگار در این باب رودستی نیافریده بو د ...!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 20:57 توسط آزاده |


نمی دونم دوباره بنویسم یا نه ...؟...
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 13:22 توسط آزاده |