از تنهایی مردیم !!!
کک کسی هم نمی گزه ...
به مردن خودمون ادامه می دهیم ...
از حالا اتمام حجت کردیم که دوروز دیگه فایده نداره تو سر خودتون بزنین
اگه بمیرم تمومه ها !!!
من مث پدرو خوزه دو نوسو شانس ندارم سفری دیگر داشته باشم .
قدر بدونین ... مخصوصا تو داسمه ...
يك فريب ساده كوچك
آن هم از دستعزيزي كه تو دنيا را
جز براي او
و
جز با او نمي خواهي ...
من كه باور كرده ام بايد همين باشد ...!!!
يك فريب ساده كوچك
آن هم از دستعزيزي كه تو دنيا را
جز براي او
و
جز با او نمي خواهي ...
من كه باور كرده ام بايد همين باشد ...!!!
به آنها چند قطره آب وام دهد...جویبار آهی کشید و گفت :به درجه ای نرگس را
دوست می داشتم که اگر تمام آبهای من به اشک مبدل شده و آنها را برمرگ نرگس
بپاشم باز کم است !
گلها گفتند :راست می گویی چگونه ممکن بود با آن همه زیبایی
نرگس را دوست
نداشت؟
جویبار پرسید : مگر نرگس زیبا بود ؟
گلها گفتند:تویی که نرگس غالبا خم شده صورت زیبای خود را در آبهای شفاف تو
تماشا می کرد باید بهتر از هر کس بدانی که نرگس زیبا بود ...!!!
جویبار گفت : من نرگس را برای این دوست می داشتم که وقتی خم شده و به من
نگاه می کرد می توانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا کنم !!!.
و روزگار چنان بر خاله تنگ آمدي كه ندا داد: اي نا سپاسان مرا ديگر با شما
كاري نيست و خاله تان نخواهم بود .
پس بلالتان را بخوريد و كشكتان را بسا بيد و با لقمان ور رويد ودر حسرت
نديدن من عمه تان (زينت) را بنگريد .چون چنين گرديد خواهرزادگان اشك
ندامت ريخته و جامه دريدند و سزانه شان ديگر حال زمين را نپرسيد و به
آسمان پرداخت...
و خاله را دو خواهرزاده جديد پديد آمد مهرشاد و اوق دويي !!!
اوق دويي را آرمان ناميدندي گويند افلاطون آرمان شهر خود را به زيور نام
او آراسته بود.
در چشم پاكي و بي نظري او حكايتها باقي مانده است . نقل است اوق
دويي از جنس لطيف بيزار بود و در كالج خود محلي به كمينه هاي همدرس
خود نمي گذاشت !!!
و او را فقط شصتاد و پنج داف بودي از بابت دلداري از دختركان . روزي خاله
جان جديدش به او تيليفون كردي تا جوياي حالش باشد چون خاله خود را
نشناخت نام هجده داف را قطار نمودي و در آخر به صرافت افتاد كه :ااا
ببخشيد نشناختم خاله ممدين ؟!!!
و خواهرزاده دويم مهرشاد نام داشت .گويند ترانه تقدير را اول بار همو خوانده
بودي و هشتصد و چهارده ترانه ديگر را نيز سروده بود كه همه را شادمهر
به نام خود خواند لكن از باب فروتني هيچ نگفت .
واز فرط علاقه به نژاد ژرمن برادرزاده خود را آلما مي ناميد و بسيار دوست
ميداشت كه در آلمان دكان نوشت افزار باز كند و استدلر بفروشد و آبجو
مونيخ بنوشد ...
و بسيار پول دوست ميداشت و اغلب سر به زير بودي و در خيابان و بيابان
درهم و دينار جستجو كردي . گويند همو اول بار كتاب كاپيتال را به زيور طبع
آراست .
و از عادات اين دو خواهرزاده در شب جمعه طي طريق خيابانه بود با ممل
و رفتن به هات و خوردن ماكولات و اشربه فراوان .
پس تا خرخره خوردندي و چون بي پول شدي با نواي سياه هله دان با
هروله به منزل آمدي و تا جمعه ديگر سماق مكيدي و با جرجيس و بهار و
استدلر درد دل نمودي واز بي پولي شكوه ها كردي...
گويند كه هر سه شان از باب زهد زياد و بي اعتنايي به دنيا و مافيها فقط
يك زن ستاندي و بچه گانشان به عدد انگشتان دست و پا بودي و يكصد و
بيست سال با زهد و ورع زيستند .والله اعلم بالصواب...
هي دندون رو جيگر گذاشتيم كه نياييم ولي مگه اوق دويي و مهرشاد عمو
ميذارن ... ضمنا از اين تاريخ رسما اعلام ميداريم خالگي مان را به مشار اليهم
اعطا نموده ايم باشد كه سايه پر بركتمان ۱۲۰ سال بر سرشان مستدام
باشد ...( بلند بگو آمين )
و داسمه را در شکم یک روده راست نبودی . گویند چو پان دروغگو را به
محکمه خواندند و از وی پرسیدند : سبب چیست که اینگونه مردم را بر سر
کار میگذاری و هروهر بدیشان می خندی ؟ چوپان گفت : به سبب
راستگویی استادم داسمه !!!
ودر پیچاندن نیز استاد بودی نقل است که خاله اش یکصد و هفده بار
به وی متذکر شد که فردا هفدهم دی است مرا خلعتی فرست . لیک
داسمهتا توانست او را پیچاند و سخن از تدریس در دانشگاه کرمان راندی که
فلان مقوله تدریس خواهم کرد و بهمان کتاب خواهم نبشت ودر آخرخاله از
فرط عصبانیت به وی گفت : ای نخاله زبان درکام کش من کادو نخواهم
خواست !!!
و او با خنده گفت : که خاله جان به شیراز آی که من برایت هفده شب
جشن می گیرم و لاله روشن می کنم و پرتقالهای سارا را به خوردت
می دهم و آب نارنجهای کوچه را بر قدومت می پاشم و مویز میخوریم و
آب تا شادیمان دو چندان گردد.
گویند تا اسم مویز و آب آورد مامش با گرز خانوادگی او را بنواخت و بوسید .
نقل است از شدت زرنگی خاله را در ایام تعطیل به شیراز می خواند تا
بازار و دکاکین بسته باشد و از اطعمه و اشربه چیزی برای خاله ابتیاع نکند.
روایت است به مناسبت هفدهم دی هفده بار از تمام خانواده هفده درم
ستاند تا برای خاله کادویی خریده و با چاپار ترمینال به کرمان فرستد اما
به جای ترمینال سر از منزل سارا درآورد و با وی به طور مساوی قسمت
کردند.
و از غیب ندا آمد که : مهسا عامو فکر نکنی خالت میگه پلنگی پلنگیا ؟ تو
یه بار دیگه سر خالت شیره بمال حوالت میدیم ننه امید ...!
گویند یکصدو هفده سال زیست و در سن یکصد و شانزده سالگی نزد
طبیب رفت شاید با جراحی روده هایش را راست گرداند و دروغ نگوید که
نشد !!!
...و داسمه را سه خواهر بود . یکی از آنان مهشید نام که به طرز
وحشتناکی روشی نیک داشت از مرام و معرفت و صفا . گویند در عرصه
تلمذ و زدن تست چنان پیش رفت تا که از غیب ندا آمد که : مهشید ول کن
بس است .
و فی الفور به دانشگاه پای نهاد اما از فرط افتادگی که در وجودش جای
داشت همیشه خود را کلاس پنجمی میدانست و از شدت علاقه به کلاس
پنجم همه چیز را بر مبنای عدد پنج می سنجید چونانکه اعتقاد راسخ
داشت که زمین پنج طبقه است و آسمان نیز پنج طبقه می باشد و همیشه
در طبقه پنجم آسمان سیر و مکاشفه می نمود.
و او را به علم جنتیک علاقه وافری بود گویند از ژن شیر آفریقایی و ببر
بنگال موجودی به غایت خوش اخلاق به نام داسمه (۲) تولید کرد و
پژوهشکده رویان به سان این همسان سازی او را جوایز بسیار داد .
نقل است که مامش تغار خود را تکانده و او رادر ته تغار یافته بود و عجیب
اینکه در اینجا نیز پنجم بودی !!!
و او را تعصب شدید به ایل هفت لنگ بودی و با دیدن یک بختیاری چنان
خونش به جوش می آمد که تا یکسال ترانه فولکلوریک دایه دایه وقت
جنگه را زمزمه می نمود .
و مهشید را وبلاگی بود سزانه نام که در آن دست از سر زندگان و مردگان
ادبیات بر نمی داشت نقل است که روح مرحوم صادق هدایت به خوابش
آمد و او را گفت : جون مادرت ولمون کن !!!
آورده اند که صد و پنجاه سال زیست و از شدت علاقه به خواهر داسمه اش
تا آخر عمر با ترکیبات جنتیکی ۱۵۰ داسمه خوش اخلاق تولید کرد .