تبليغاتX
حوا
بد نامی حیات دو روزی نبود بیش
    آن هم کلیم با تو بگویم چسان گذشت
          یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
                     روز دگر به کندن دل زین وآن گذشت
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 17:28 توسط آزاده |


نام خود را می نویسم روی برگ
می دهم آن را به باد...
می رساند او به مرگ!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 17:24 توسط آزاده |


خوشا رها کردن و رفتن
خوابی دیگر
به مردابی دیگر
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر
خوشا پر گشودن ٫ خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن ٫ مردن به رهایی...
آه...
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند...!...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 13:3 توسط آزاده |


اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تورادر یافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهایت
با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته
با تو سخن می گویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن میگوید...
زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست...(الف-بامداد)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 18:7 توسط آزاده |


می گویند مرگ رهایی است
باری
چه آسان می توان نبود...
وقتی که مرگ
حضور مداوم خود را
در چرخهای بی توقف ماشین
تکرار می کند...
چه آسان می توان زندگی را یافت
وقتی با دستهای خالی در قماری شرکت می کنی
که تمام خالهای برنده را
حریف در دستهای خود
پنهان کرده است...
در زندگی همیشه
وقتی برای اندوه
وقتی برای حسرت
وقتی برای گریستن هست...
اما٫ ای عزیز
اشکهایت را برای دوستی نثار کن
که مرگ به شادیهای حقیر او حسادت کرد...!...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 17:40 توسط آزاده |


در شب کوچک من ٫افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟....!....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:57 توسط آزاده |


بر لوح مزارم بنویسید پس از مرگ
ای وای ز محرومی دیدار و
دگر
هیچ....!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:52 توسط آزاده |


دل من هوای حوا رو کرده...مامان بیا...به جون خودت فکر نمی کردم سنگتم خودم ببندم...!بابا تو که می گفتی جون و ایمونتم...کجایی که یادت میره به من سر بزنی؟تو که اگه نیم ساعت دیر می کردم یه فصل گریه می کردی...حالا چرا پیشم نمیای...؟نمیای ٫ بیام؟.........!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 22:44 توسط آزاده |


درست همین سه هفته پیش هنوز مامان زنده بود...آخ مامان کجایی؟ یادش بخیر اون روز دادگاه داشتم وقتی برگشتم کلی براش از دادگاهم وراجی کردم ...ناهار بهش دادم ٫کنارش بودم...اون روز گولم زد ...از همه روزا سالم تر بود و من فکر میکردم که فردا پس فردا خوب می شه و ...ولی چه می دونستم واسه یه عمر تنهام میذاره...میگن خورشیدم دم دمای غروب بهترین رنگشو داره...مث مامان من توی اون سه شنبه اول خرداد ...حالم از هرچی سه شنبه است به هم می خوره ...پدرم سه شنبه سکته کرد ...برادرم سه شنبه رفت وحالا مامان هم ...امروز هم سه شنبه است . امروزم دادگاه داشتم با این تفاوت که حال جواب دادن به قاضی رو نداشتم...چون می دونستم وقتی میام خونه هیچکی نیس که براش پر حرفی کنم ...امروز عوض صحبت کردن با مامانم سنگ قبرشو تحویل گرفتم ...سه هفته پیش براش چیزایی رو که دوست داشت خریده بودم و حالا ...! جدا که روزگار غریبیه ...گذشت زمان حافظ که مردم لب جوی آب می نشستن و دلی دلی کنان گذر عمرو می دیدن ...حالا عمر چنان شپلق میزنه تو گوشت که رب و رب تو یاد کنی...مخلص کلام : وای مامان کجایی که دق کردم از تنهایی...!...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 14:13 توسط آزاده |


همیشه قبل از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد...!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 16:49 توسط آزاده |


شب از هر سو گذر می کرد
و من در بیکران غصه و حسرت
غمین
تصویر زیبای تو در دستم
به یادت گریه می کردم...
شب از هر سو گذر می کرد
و چشم انداز خانه بی تو ٫ حسرت بود
و غم از چار سوی خانه می آمد
و من خالی ز شور زندگی تنها
چو ابر پر ملالی گریه می کردم
و اشک من به روی عکس تو می ریخت
شب از هر سو گذر می کرد
و بی تو جای تو در خانه ام خالی خالی بود...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 23:52 توسط آزاده |


من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و
از تجسم بیگانگی این همه صورت
می ترسم
من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد
تنها هستم...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 9:46 توسط آزاده |


آخ ...مامان کجایی؟؟؟؟؟؟
دلم واست خیلی تنگ شده...
می بینی ...با اینکه راه دوره سعی می کنم هر روز بیام سر خاکت...می دونم تو هم به یاد منی...می دونم تو هم دلت واسم خیلی تنگ شده...دیگه خسته شدم ٫ دست چپم روز به روز بیشتر درد می گیره ومدام داره به قلبم فشار می یاد ...اگه بودی اصرار می کردی که مامان برو دکتر ...تو نباشی کی منو نگه میداره ...ولی حالا دیگه دکتر نمیرم چون تو نیستی که نگران تنهایی و بی کسی ات باشم . حالا دیگه با خیال راحت می تونم بگم : وایسا دنیا من می خوام پیاده شم...!

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:37 توسط آزاده |


مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته به ما می نگرد
و
همه می دانیم
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است...!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 1:36 توسط آزاده |


سلام دوستان عزیزم...
نمی دونم چطوری از ابراز همدردی شما تشکر کنم...
خیلی تنها شده ام ...
ولی ممنونم که منو تنها نذاشتید...
شهرزاد عزیز و دوستاش منو شرمنده کردن...
از تمام همشهری های خوب و با مرامم سپاسگذارم...
خوشحالم که بعد از چندین سال مامانو آوردم آبادان و آرزو به دل نموند.
خدا وکیلی براش دعا کنید ...مامان خوبی بود که بچه هاش قدر خوبی هاشو ندونستند...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 1:35 توسط آزاده |


دلم خیلی گرفته ...
نفسم تنگ میشه...
وای که چه سخته تنهایی کارای هفتم مادرمو انجام بدم ...
خدا نکنه که واسه شما دوستای عزیز و با محبتم یه همچین روزایی پیش بیاد...
خدا نکنه بخواین یه روزی سنگ قبر واسه مادرتون سفارش بدین...
مامان زنده که بود گاهی به شوخی بش می گفتم کی بشه حلوای منو بخوری ٫عصبانی می شد و می گفت :خدا نکنه ٫ من نباشم ببینم و...
ولی نشد که من زودتر از اون برم ...
اینقدر سخته بیام خونه و ببینم مامانم نیست ...روزی چند بار به موبایلم زنگ می زد و می گفت :مامان کی میای ؟...شماره خونه رو به اسم اون به حافظه گوشیم داده بودم ...الان که گاهی دوستام از خونمون تماس می گیرن که راجع به مراسم و کارها باهام صحبت کنن همین که روی گوشیم می افته ٫ حواجون مامان ...ناخوداگاه می خوام بگم : سلام مامان...
ولی مادر مرده از بس که جان ندارد...
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:34 توسط آزاده |


تا که بودیم ٫ نبودیم کسی
  کشت ما را غم بی هم نفسی
     تا که خفتیم همه بیدار شدند
         تا که مردیم همگی یار شدند
             قدر آن شیشه بدانید که هست
               نه در آن موقع که افتاد و شکست...

+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 1:33 توسط آزاده |


گرفته بود دل آسمان بغض آلود
واشکش از سر مژگان شاخه ها می ریخت
ومن چو خانه مخروبه ای که چکه کند
ز سقف چوبیش آب
خموش بودم و در خویش گریه می کردم
فرشتگان سبکبال در سپیدی ابر
سرود می خواندند
و صحن گورستان
ز دردناکی آوای تلخشان پر بود
در ایستگاه دریغ
سکوت بود و گل و برف و شعر و اشک وداع
که ما مسافر خود را مشایعت کردیم...
+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:32 توسط آزاده |


مادرم مرد...به همین سادگی...
خیلی سخته که آدم تنها کس و کارش رو ناگهان از دست بده ...
خدا واسه هیچ کدومتون نخواد که یهو از در بیاین تو و جنازه مادرتون رو ببینید...
خیلی مظلوم بود مخصوصا این هشت سال آخر...
هشت سال چشم به در داشت تا بچه هاش از در بیان تو و بهش سر بزنن ٫ که نیومدن حتی واسه عزاداریش...
آخه اون که واسشون کاری نکرده بود...!
همه از زیر بوته به عمل آومده بودن...!
ولی من خوشحالم ٫ نه واسه اینکه از مریض داری هشت ساله راحت شدم...واسه این که تو این هشت سال واسش کم نذاشتم...هر چی خواست خریدم ...هر کاری خواست کردم...هر جا گفت بردم ...ننم آرزو به دل نرفت ...حتی عید امسال تن فلجش رو از کرمان به زادگاهش آبادان بردم...آی کیف کرد...
خدا به روز هیچ کدومتون نیاره ٫ حتی حموم آخرش رو خودم دادم...شستمش...خیلی سخته مادرت مرده باشه وخودت غسلش بدی ...می دونم از این که خودم این کارو واسش کردم روحش شاد شده ...به خدا حاضر بودم بیست سال دیگه هم نگرش دارم ولی نمیره...
آخ نمی دونین چقدر دلم براش تنگه...
نمی دونین چقدر سخته شب اول قبر مادرت واسش سر خاکش خودت قرآن بخونی ...
خدا بیامرزدش...خیلی خوب بود ...
واسم دعا کنین که منم زود برم پیشش ...خیلی دوسم داشت...
گل به گل
سنگ به سنگ این دشت ٫ یادگاران تواند
رفته ای اینک و هر سبزه سبز
در تمام دل دشت
سوگواران تواند.
+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:31 توسط آزاده |