و از آن لحظه که خورشید این را فهمیده...
زودتر به آسمان می آید
تا خروس های بی محل ...
راحت مان نگذارند!!!
یک یا کریم نشسته است لب دیوار٫ نگاهش چقدر شبیه نگاه مادرم است٫ نگران و مهربان......دلم تنگ می شود٫آنقدر تنگ می شود که بی طاقت می شوم. دلم می خواهد بخوابم و همه اش خواب ببینم. می خواهم خواب ببینم که مادر درد ندارد .آسوده است و می خندد.دلم برای خنده مادر تنگ شده است.......مادر چقدر نازک شده است. تمام سلولهای مادر درد می کند.هنوز چقدر پر تحمل است.اما اینبار فرق می کند . نمی تواند همه چیز را از ما پنهان کند . جگر مادر خون شده است.این را دکتر می گوید.وقتی که خون ها میریزند بیرون از همه جا و سلول های بدن مادر چیزی را در خود نگه نمی دارند٫بدن مادر پر از آب می شود و هر بار که این آب را خارج می کنند مادر سبک تر می شود . مادر آب می شود .هیچ کاری نمی شود کرد.دیگر هیچ کاری نمی شود کرد.می گویم :"مادر مثل ایوب شده ای ٫خدا چقدر دوستت دارد"و ماهیچه های دور لب آنقدر ناتوان شده اند که حتی نمی تواند برای تسکین ما لبخند بزند. مادر شده است دو پاره استخوان و استخوان های کتف مثل بالهای پرنده بیرون زده اند........مادر بزرگم می گفت شب های جمعه ارواح به شکل پرنده های مختلف می آیند ٫می نشینند لب بام و به فرزندانشان نگاه می کنند که ببینند برای آنها چه خیرات کرده اند........نگاه این یا کریم چقدر شبیه نگاه مادرم است٫مهربان و نگران...!
اسمشان لیلاست.وقتی به دنیا می آیند اسمشان را لیلا می گذارند و یادشان می ماند که لیلا باشند٫مثل لیلا راه بروند ٫ مثل لیلا حرف بزنند ٫ مثل لیلا زندگی کنندو مثل لیلا عاشق شوند.همه لیلا های عالم یک جا گیر کرده اند٫دستشان به قلبشان است.قلبشان را فشار می دهندو چشم هاشان می گردد دنبال عشق.این جوری بزرگ شده اند٫تربیت شده اند٫مثل لیلا.مجنون جور دیگری بزرگ شده.عاشق که می شود سر می گذارد به کوه و بیابان و عکس رخ یار.عشق٫دوست داشتن.این سرنوشت همه لیلا هاست.همه لیلا هایی که چشمشان به قلبشان است٫با قلبشان غذا می پزند٫با قلبشان بچه بزرگ می کنند٫با قلبشان حرف می زنند٫باقلبشان راه می روندو با قلبشان زندگی می کنند.قصه همه لیلا ها چند سطر بیشتر ندارد٫عشق ٫دوست داشتن.آنها قلبشان را سر سفره قسمت می کنند...

