تبليغاتX
حوا
نقاشی تو را می کشم

ولی به جای رنگ قرمز٫

به قلب فلزی ات ضد زنگ می زنم !

تا از آسیب اشکهایم در امان باشد !!!......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 23:45 توسط آزاده |


چه قلبهایی که در خانه اش شکست و علتش سر به مهر ماند ...

...............

"عشق" را به جایگاه شهود فرا می خوانم .

قیام کنید !!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 17:7 توسط آزاده |


واین منم 
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی...
.............
در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می آمد ...
............
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟!...
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟!...
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟!...
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟!...
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟!...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 20:36 توسط آزاده |


کودکی در پیش تابوت پدر
زار می نالید و بر می کوفت سر
که ای پدر آخر کجایت می برند؟
تا تو را در زیر خاکی آورند
می برندت خانه ای تنگ و زحیر
نی در او قالی و نه در وی حصیر
نی چراغی در شب ونه روز نان
نه در او بوی طعام و نه نشان
نی درش معمور٫ نی در بام راه
نه یکی همسایه کاو باشد پناه
چشم تو که بوسه گاه خلق بود
چون شود در خانه کور و کبود؟
خانه ای بی زینهار و جای تنگ
که در او نه روی می ماند نه رنگ
زین نسق اوصاف خانه می شمرد
وز دو دیده اشک خونین می فشرد
گفت جوحی با پدر :ای ارجمند
واله این را خانه ما می برند !!!
گفت جوحی را پدر :ابله مشو
گفت : ای بابا نشانی ها شنو!!!
این نشانی ها که گفت او یک به یک
خانه ما راست بی تردید و شک !!!
نه حصیرو نه چراغ ونه طعام
نه درش معمور و نه صحن ونه بام !!!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 14:22 توسط آزاده |