تبليغاتX
حوا - چوپان دروغگو ...!

و داسمه را در شکم یک روده راست نبودی . گویند چو پان دروغگو را به

محکمه خواندند و از وی پرسیدند : سبب چیست که اینگونه مردم را بر سر

کار میگذاری و هروهر بدیشان می خندی ؟ چوپان گفت : به سبب

راستگویی استادم داسمه !!!

ودر پیچاندن نیز استاد بودی نقل است که خاله اش یکصد و هفده بار

به وی متذکر شد که فردا هفدهم دی است مرا خلعتی فرست . لیک

داسمهتا توانست او را پیچاند و سخن از تدریس در دانشگاه کرمان راندی که
فلان مقوله تدریس خواهم کرد و بهمان کتاب خواهم نبشت ودر آخرخاله از

فرط عصبانیت به وی گفت : ای نخاله زبان درکام کش من کادو نخواهم

خواست !!!

و او با خنده گفت : که خاله جان به شیراز آی که من برایت هفده شب

جشن می گیرم و لاله روشن می کنم و پرتقالهای سارا را به خوردت

می دهم و آب نارنجهای کوچه را بر قدومت می پاشم و مویز میخوریم و

آب تا شادیمان دو چندان گردد.

گویند تا اسم مویز و آب آورد مامش با گرز خانوادگی او را بنواخت و بوسید .

نقل است از شدت زرنگی خاله را در ایام تعطیل به شیراز می خواند تا

بازار و دکاکین بسته باشد و از اطعمه و اشربه چیزی برای خاله ابتیاع نکند.

روایت است به مناسبت هفدهم دی هفده بار از تمام خانواده هفده درم

ستاند  تا برای خاله کادویی خریده و با چاپار ترمینال به کرمان فرستد اما

به جای ترمینال سر از منزل سارا درآورد  و با وی به طور مساوی قسمت

کردند.

و از غیب ندا آمد که : مهسا عامو فکر نکنی خالت میگه پلنگی پلنگیا ؟ تو

یه بار دیگه سر خالت شیره بمال حوالت میدیم ننه امید ...!

گویند یکصدو هفده سال زیست و در سن یکصد و شانزده سالگی نزد

طبیب رفت شاید با جراحی روده هایش را راست گرداند و دروغ نگوید که

نشد !!!

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 12:53 توسط آزاده |